گمان می کنی یک سال برای شناختنت کافیست ؟ یا ده سال ؟
فکر می کنم یک عمر هم برای شناختن سایه ای سفید و سیاه کم باشد . البته با سایه ها غریبه نیستم . نیمه سفیدشان را می پسندم و نیمه سیاهشان را نیز . چون همان سیاهیست که به نیمه سفید معنا می بخشد.
گفتی دوستم داری اما باید جور دیگر دید .تو جور دیگر دیدی ، من هم .
واژه هایت از جنس دل بود و بر دلم نشست . اما باید نیم نگاهی هم به زمین و آسمان بیندازیم ...
لیدا سایه ای گمگشته است. مثل ما از آب و خاک نیست. آب و خاک کم است برای او...
ترجیح می دهد چشمانم را منتظر به هوای مه آلود بگذارد اما وجودش را به خاک زمین آلوده نکند.
مهر سکوتم را فهمید . خوب هم فهمید .
چه کسی فکر می کرد ؟ روزی پنجره ای باز شود ... و جوابی هر چند مجازی . روز دیگر انتظار برای باز شدن پنجره های بیشتر. و خیلی نگذشت که لیدا فهمید آنچه را که سالها هیچ کس نفهمید.
تو توانستی همه احساست را "جور دیگر " ببینی و مرا داداش صدا بزنی . تو توانستی ، چون سیاه و سفیدی ... اما من از جنس تو نیستم . تا به حال سایه دیده ام ، اما سایه نبوده ام !
من از ابتدا می خواستم "دوستت داشته باشم " و به گفته خودت رهایت کنم تا ببالی و من نیز از بالیدنت ببالم . چون تصور اسیر کردن دخترک سایه ای با عشق خودم رویایی محال و پوچ بود .. و هست...
رویاهای بزرگ هم انسان را به زیر می کشد !
او ناگفته هایم را از زیر سکوتم حس کرد ، و اینکه کسی مرا حس میکند ، برایم خوشایند بود . خوشایند تر از فکر کردن به تفاوت جنس هایمان . نتوانستم این تفاوت را انکار کنم و چنین چیزی نمی خواهم . تنها به نوازش هایش قانع هستم . خودش هم میداند که نمیتوانم به او بپیوندم . پس راضی ام به " جور دیگر بودن " .
خواهر سایه گونه ام ، بدان آن کسی که می گوید برایت می میرد دروغ است . حقیقت را آن کسی میگوید که برایت زندگی کند .
پس بگذار تا برایت زندگی کنم ....
تو بالیدنم را ببینی ... و من از پروازت غرق لذت شوم .
|