همه میگن طراوت بارون من میگم عشق بازی آسمون

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387
۳۱ - علی نازم و ...

سلام !

 

* خسرو شکیبایی هم به خاطره ها پیوست ... روحش شاد

 

جمعه صبح من کنکور داشتم 21 تیر کاردانی به کارشناسی ! واقعا لذت بردم ! فک کنم کلا 20 تا تست زدم !! اینقده آسون بووود که نگـــوووووو !!!! بعدش به افتخار اینکه من اینقده دختر خوبی ام و درس میخونم و همه تستارو جواب دادم ! با پسر خالم که اومده بود دنبالم رفتیم بستنی و کلی بگو بخند ! چقده هم خوش گذشت ! کنکور کیلو چنده اه !

 

راستی پنج شنبه 20 تیر " شب آرزوها " بود چیا آرزو کردین ؟

 

فردا روز مرد و پدره ... بابایی عزیزم روزت مبارک ...

 

این روزا کارم شده این که : شبا 4 یا 5 صبح میخوابم ! 1 ظهر بیدار میشم البته اگه بخوام برم بیرون که زود بیدار میشم ! ظهر هم یکی دو ساعتی میخوابم ! عصر میرم کلاس ! نه به بعد میام خونه ! فیلم میبینم ! شام میخورم ! میشینم پای کامپیوتر و از این کارا ! بعد همه منو دعوا میکنن که چرا شبا میمونی بیدار !! خب چیکار کنم خوابم نمیگیره دیگه !!

 

30 – 40 صفحه ای مونده تا رمان غزالمو تموم کنم ! امشب تمومش میکنم ! دوسش دارم و برای بار سوم که میخونمش بازم غرق لذت میشم ! الان دیگه با دقت بیشتری میخونم و میفهممش و بیشتر تو ذهنم ثبت میشه !

 

کلاسم خیلی باحاله ! کلی میگیم و میخندیم ! خیلی راحتیم با هم ! البته در یه چارچوبی ها ! استادم مجرده میخوایم براش زن بگیریم ! کلی سر همین زن گرفتنش اذیتش میکنیم ! من از کل هزینه کلاس که 200 تومنه فقط 50 تومن دادم ! هر روز میاد اذیتم میکنه که پولتو بیار ! منم میگم تا کل کلاسم تموم نشه و کامل یاد نگیرم از پول خبری نیست ! :دی ایشالا یه خانوم مهندس برنامه نویس میشم بعد پروژه هاتونو بیارید براتون مینویسم ! کاش استادم منو ببره سر کار ! خیلی خوب میشه !

 

اصلا حس درس خوندن واسه کنکورو ندارم ! آذر آزاد کارشناسیه ! هزینش خیلی زیاده ! نمیدونم چیکار کنم ! اگه برم سر کار از هیچی خیلی بهتره حداقل یه کمک کوچولو میشه ! فک کن ترمی حدودا یک میلیون یا یک میلیون و دویست سیصد میشه !!! خیلی زیاده !!! کتاب تست ندارم ! حوصله هم ندارم ! کاش یکی بود تشویقم میکرد درس میخوندم یا یکی بود با هم میشستیم درس میخوندیم ! شماها نمیخواین کنکور بدین ؟ هیشکی نیست ؟ گفتم کنکور بدم اگه یه دفه زد و قبول شدم نتونستم نمیرم و بعدا اگه خواستم مثلا سال بعدش یا ترم بعدش برم اگه یکم دنبالش برم و یه پولی پرداخت کنم قبول میکنن البته اگه قبول شم !! مامان میگه تو که نمیخوای شرکت کنی (حال میکنین چقده بهم روحیه میدن خدایی :دی)!!! میگم نه مامان بذار بدم بعدا افسوس نخورم چرا ندادم !!

 

چی بگم دیگه هوم ... !!!

 

من الان هوس چایی کردم !!...

 

استادم که باهاش کارورزی دارم گفت نمیخواد برید جایی فقط یه جایی رو بگید و تو فرم وارد کنید فقط گزارششو برام بیارین ! ایـــول لطف بزرگی کرد ها ! دمش گرم!

 

امشب عروسی بودم ! البته حنابندون بود ! بد نبود ! عروسی داداش دوستمه ! کلی لطف کردن و خیلی شرمندشون شدم ! همش دور و برم بودن ! همش پذیرایی میکردن ! خیلی خوب بودن ! دستشون بی بلا ! راستی ما اینجا مراسم حنابندون داریم تو شهرای دیگه هم اینجوره ؟ چه جورین مراسم شهرای دیگه ؟!

 

علی کوچولوم مریض شده ! الهی بمیرم براش ! تب داره حالت تهوع داره اذیته ! چند بار مامان باباش بردنش دکتر گفته ویروسه و یه سری دارو داده ! اول فک کردیم اوریون گرفته آخه زیر گلوش یه کم ورم کرده بود ! اما دگتر گفت گلوش عفونت کرده ! یا آروم میشینه یا خوابیده یا دراز کشیده ! دوست ندارم آروم بشینه هر چند وقتی فضولی میکنه یه کوچولو اذیت میکنه فداش شم اما الان که آرومه نگاش که میکنم دلم میگیره ! علی کوچولوم عمه گلم پاشو بازی کن شیطونی کن اذیتم کن دعوا کن گریه کن بهونه بگیر بالا پایین بپر برو خوراکی بخر عمه پاشو گلم ... زود خوب میشی به خدا قول میدم ....

دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387
۳۰ - من اومدممم هورااا...!

سلام !

 

من از 6 تیر رسما از دست این امتحاناتم خلاص شدم آخیشششش راحت شدم ! دیگه تموم شد !! خداحافظ دانشگاه دوست داشتنی ام ... با همه خاطرات خوب و بدت ... همیشه تو ذهنم میمونی ...

 

بالاخره رمان دوست داشتنی ام رو گیر اوردم ... تابستون گذشته دوستم یه رمان از مشهد گرفته بود که وقتی خوندمش عاشقش شدم خیلیییی خوشگل بود من که لذت بردم ... رفتم که بگیرمش پیداش نکردم

تموم تهران و هم دنبالش گشتم اما پیدا نشد که نشد یعنی گفتن که دیگه چاپ نمیشه منم به یکی از دوستام که قم هست سپردم بره اگه دیدش برام بگیره که خوشبختانه دو ماه پیش برام پیداش کرده بود ! خیلی اتفاقی دیده بودش و برام خریدش و هفته گذشته که اومد اینجا پیشم برام اوردش و از پریروز دارم دوباره برای بار سوم میخونمش ... اصلا حوصلمو سر نمیبره و با تک تک کلماتش غرق لذت میشم ... حالا شاید از نظر یکی دیگه اونقدرم جالب نباشه اما عجیب اینقده به دل من نشسته ... اینه : غزال از طیبه امیر جهادی

 

از شنبه کلاس VB.NET که ثبت نام کرده بودم شروع شده البته استاد خودمه که درس میده و 10 نفر هستیم و همه بچه های دانشگاه و هم کلاسی هستیم به جز دو نفر که نمیشناسمشون ... !! کلاسم فعلا هر روزه تا ببینیم چه جوری میشه ...!!!

 

امروز هم انتخاب واحدم بود که فقط 2 واحد کارورزی ام مونده بود که گرفتم با استادی که میخواستم ! صبح که ساعت 8 بیدار شدم و کانکت شدم تا انتخاب واحد کنم که دیدم نمیزاره انتخاب واحد کنم و زده بدهی دارم بدو بدو حاضر شدم و با دوستام رفتم دانشگاه و بعد امور مالی تا فایلمو باز کرد برام ! دوباره اومدم رفتم کافی نت که بتونم با استادی که میخواستم گیرم بیاد که دیگه فکر نمیکردم باهاش گیرم بیاد ! دوباره نذاشت !! باز error میداد دوباره بدو بدو رفتم دانشگاه و بعد آموزش که درستش کرد برام و گفت دیگه مشکلی نداره بگیر !! یکی از دوستامو دیدم که گفت اون استاد ( موجودی ) ظرفیتش پر شده و ... ! من فقط حرص خوردم !! دوباره بدو بدو رفتم کافی نت تا ببینم با کی گیرم میاد گفتم ای خدا اگه با استاد موجودی گیرم اومد بعدش میرم امامزاده !! ... که رفتم کافی نت و سیستم خالی که نداشت بهش گفتم خودش برام انتخاب واحد کنه که زد دیدم به به استاد موجودی 5 تا جای خالی داره و برام گرفت و کلی ذوق کردم و دوستامم گرفتن و طبق قولم رفتم امامزاده ای که نزدیک بود ( امامزاده سبزقبا ... برادر اما رضا (ع ) ) بعدش رفتم خونه که دیگه 12 شده بود ...

 

مامان و خواهرم نیستن و من از صبح تنهام !! حس خوبی داره ها ... انگاری خانوم خونه ای و همه کارها رو دوشته ... هر چند من به خودم زحمت ندادم و غذا از بیرون تهیه شد !!!! فردا میان مامان اینا ... حالا اوکی شد میام میگم واسه چی ... !!! دعا کنین اوکی بشه ... !!!

 

زنداداشمم امروز صبح 12:30 اومد تهران بود آخه !!

 

چهارشنبه 12 تیر تولد علی گلم بود ( پسر داداشم ) تولدت مبارک عزیز دلم که تهران بود و میخوام تو این چند روز براش هدیه بگیرم ... یه عروسک دیدم باحاله موزیک داره و میرقصه خنده داره ... همون که واسه تو ( س ) هم گرفتم ... فکر میکنم خوشش بیاد براش میگیرمش ...

همیشه کادو که میخوام بدم به دوستام یا فامیل همیشه عروسک و اسباب بازی و چیزای تزئینی میگیرم علاقه زیادی دارم به اینا دیگه وقتی میخوام برم بخرم ناخودآگاه میرم تو این مغازه ها ... !!!

 

دیگه ... !!! هومم ... !!! آهان ... !!!

 

دارم با پارمیدا علیش مس حال میکنم sasy mankan & hossein mokhte  کار خودشونه ها خیلی باحالهههه ایــــــــول !!!

 

میخوام برم زبان البته همیشه رفتم اما هی ولش کردم و دو جای مختلف رفتم و هر جا هم چند ترم خوندم اما هر سری خورده به درسام و ولش کردم ! زبان هم که فراره ... هی میپره ! حالا میخوام جدی ادامه اش بدم ! البته باید این کلاسم تموم بشه تا ببینم برنامم چجوری میشه !! ...

 

میخوام اواخر مرداد بیام تهران البته با عمه ام !!! ... خیلی باحاله ... فقط عشق و حال و خنده اس !!! دو بار با هم رفته بودیم تهران باهاش که بودم فقط میخندیدم خیلی باحاله کلی خاطره داشتیم که همه فامیل فهمیده بودن و هر کی بهمون میرسید میگفت برامون تعریف کنین و کلی میخندیدیم ! هنوزم که یادمون میاد خندمون میگیره ! حالا بهم گفت بیا بریم گفتم باشه حتما میام ! فقط دعا کنین بتونم برم یعنی باز برنامه ای پیش نیاد که من نتونم برم ! خسته شدم دوست دارم برم یه کم آب و هوایی عوض کنم ! مردم از تو خونه دیگه :دی !! ... البته خیلی دوست دارم برم مشهد ( چطوری سارا جون :دی ) یه چندین سالی هست قراره برم !!! دعا کنین جور بشه مشهد برم ایشالا ... !!!  

 

پ.ن : الان ۱ ساعت بیشتره بدون وقفه دارم پارمیدا رو گوش میدم !!!!:دی

پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387
موضوع انشا: سامانی که میشناسید ؟

 

دلم؟ دل تنگ؟ دلم تنگ است ... آری سخن ها دارد ... آن هم با دلی دیگر ...

روزهای گرم تابستان و خنجر زهرآلود خیانت بر پیکرم آمده

دوستش دارم ولی اینبار باید جور دیگر دید

دختری از جنس سایه های گمشده ...

میخواهم واژه را رنگ نوینی بخشم که نه جنس خاک باشد نه جنس آسمان  

جنس واژه از دل است

دل مشتی خاک که جان گرفت و آسمانی شد

در خانه مه گرفته ام مهمان دارم

پسری به اسم سامان که میگوید : نمی فهمم ! نمی فهمم !

خوب مینویسی ولی سخت است فهم سخنانی از جنس واژگان تو

می نویسم دوست داشتن از عشق برتر است

اما پسرک می گوید عشق برتر از دوستی

مینویسم برای سامان

عشق و حبه

حال دوست داری دوستت داشته باشم و رهایت کنم که ببالی

یا عاشقت باشم و پایبندت کنم

سامان میخواند و اینبار عشق و دوستی را از دریچه دخترک سایه نشین می بیند

و روزی در پنجره مجازی سلامی به سامان میدهم

و آغاز میشود راهی که سامان برادر بزرگترم میشود

کوچکتر ... بزرگتر... 

من که از تبار سایه هایم چرا خودم را در زمان محصور کنم ؟

سامان درس میخواند

سامان احساساتی است

سامان اسفندی است

سامان سکوت میکند

و سکوت

سکوت را دوست دارم و به آن احترام میگذارم

اما نگذار ابرهای تردید در دوستی ها باشد

دوستی را می پسندم تا عاشقی را

پس در دوستی ببال

و هر کجا از مسیر که خسته شده ای

بدان شانه هایی هست

که تکیه گاه تو باشد

و در مسیر پا به پای جاده رسم سفر به تو بیاموزد

اعتماد کن .

   1      2    صفحه بعدی