همه میگن طراوت بارون من میگم عشق بازی آسمون

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387
۲۵ - روزمرگی

 بعدا نوشت :

دوست گلم دیشب ساعت ۵/۸ شب رفت تهران واسه نمایشگاه کتاب از طرف دانشگاه

الانم اونجاست و من اینجا کلی دلم براش تنگ شده ایشالا سه شنبه صبح اینجاست

از خدا میخوام صحیح و سالم برگرده

منتظرتم تا بیای ...

 بعدا نوشت :

دیشب یه نیم ساعتی یه بارون خوشکلی زد ...

امشب باز هم بارون اومد اونم چه بارونی تموم خیابونا پر آب شده بودن چه حالی میداد خدایی

 تازه از دانشگاه اومده بودیم و داشتیم پیاده میومدیم و وسط راه هم رفتیم کافی شاپ و در حال خوردن بودیم که بارون شروع شد و وقتی اومدیم بیرون دیدیم واای چه خبره و اصلا نمیشد تکون بخوریم هیچ تاکسی هم پیدا نمیشد هیچ بشری هم میل نداشت ما رو کمک کنه فقط بلدن بوق بزنن یا چشم و ابرو بندازن بالا و انواع پیشنهادات و شنیدیم 

انواع و اقسام تریپ ها و آدما رو دیدیم اما ما که افتخار نمیدادیم سوار بشیم !!!!! خلاصه یه 45 دقیقه ای معطل شدیم و فقط خندیدیم خیلی با حـــــال بود دوستم دیگه داشت حرص میخورد منم فقط میخندیدم اینقده دوست دارم زیر بارون راه برم اما نمیشد دیر وقت بود و خیس میشیدیم

 

دختر ناز ایــرون ...

دیگه آتیش نســوزون ...

دستای سردمو بذار ...

تو دستای تابستــــون ...

توی چشات یه ستـــاره ...

عمریه خونــه داره ...

بگو تا جونمو بدم ...

فقط با یک اشاره ...

 

واقعا من لذت میبرم

تو کافی شاپ این ملت چه کارایی که نمیکنن من و دوستم اونجا واقعا مزاحم یه دختر و پسر بودیم البته اونا کار خودشونو میکردن حیا هم خوب چیزیه خب میخوای از این کارا بکنی پاشو برو یه جایی که اینقده تابلو نباشه نه اینکه جلوی کلی ملت  البته اولش ســــــاده شروع شد بعدش دیگه کم کم وارد جزئیات !!! شدن هر چند مزاحم خلوتشون بودیم اما حسابــــــی حال کردن !!! آی حال کردن !!!!

 

حالم بهتر شده و میتونم خودمو یه کوشولو کنترل کنم

 

چقدر فکر کردن بده خدایی آدمو داغون میکنه هر چی میکشم از این فکرای چرت و پرت که میاد سراغم

 

من کلی درس و امتحان نخونده دارم فوق العاده تنبل شدم هیچی درس نمیخونم شنبه , چهارشنبه دوتا امتحان سخت دارم خیلی میترسم استرس دارم اما حاضر نیستم بشینم مثل آدم ! درس بخونم

 

تا چند شب پیش آلارم گوشیمو  که میذاشتم تا صبح بیدار شم وقتی صداش در میومد من همش فکر میکردم دارم خواب میبینم و کلی هم تو خواب الکی ذوق میکردمو و اصلا محل نمیذاشتم !!! بعدش مامان صداش در میومد که خاموشش کن واقعا من چقدر باهوشم لذت میبرم !!! ( خیلیم باهوشم )

 

من نمیدونم بچه های دانشگاه چه ارادتی نسبت به من و دوستام دارن که همینطوری میمونن نگامون میکنن !!! انقده نگات میکنن که ماها دیگه کم میاریم اما اونا انگار نه انگار

 

دیگه همه ما رو میشناسن خدایی خیلی دوست دارم بفهمم علت این همه نگاه کردن و ... چیه خیلی جالبه برام

 

من دلم میخواد برم نمایشگاه کتاب تهران , دانشگاه یه تعدادی رو خودش انتخاب کرده میخواد ببره من نبودم جزئشون امروز رفتم میگم چجوری این افرادو انتخاب کردین میگه رئیس هر دانشکده انتخاب کرده و یه تعدادی اولویت دارن و بسیجی و شهدا و از این جور چیزا بعد میگم اگه کسی انصراف داد میشه من برم میگه فهلا که ۲۵ نفر ذخیره اسم نوشتن , واقعا خسته نباشن

 

دیگه چی ؟

 

الان چند روزه که میرم بیرون میگردم و مثلا خوش میگذرونم و مثلا بیخیال همه چی شدم و مثلا حسابی خودمو زدم به بیخیالی یه کمم اینجوری بودن و تجربه کنم شاید حالم بهتر بشه

 

یه کتاب باید دانلود کنم درباره زن , مرد , نماز و از این جور موضوعات که الان درست یادم نیست باید از سایت خارجی حتما باشه به زبان فارسی  یا عربی از کتابای مطهری هم نباشه ,  هر چی میگردم پیدا نمیکنم کسی میتونه منو کمک کنه ؟ ممنون میشم ... ۴ - ۵ روز بیشتر وقت ندارم توروخدا هر کی بلده بهم بگه مرسی

برمیگردم ...