سلام
مامان و بابا سه شنبه شبش ساعت ۵/۱۱ تا ۱۲اومدن چقدر از دیدنشون خوشحال شدم و دلتنگیمو با بوسیدن مکررشون فراموش کردم ...
کلی هم سوغاتی اوردن و حسابی ذوق کردم ... مرسی مامان و بابای گلم ...
خیلی بهشون خوش گذشته بود و همش از اونجا تعریف میکردن و کلی واسه همه دعا کرده بودن
واسه اینکه منتظر بودم تا مامان اینا بیان نشد برم بیرون تا مراسم چهارشنبه سوری رو ببینم اما بچه ها که رفته بودن تعریف کردن واسم اینکه پلیس گاز اشک آور ! و آب ! ریخته سر مردم تا مردم برن خونه هاشون ..!! و همه خبرهارو بهم دادن ...
شمارش معکوس ...
امشب آخرین چهارشنبه سال ۸۶ هست و آخرین صفحه ی اینجا در سال ۸۶ ...
آرشیو این چند ماهی رو که دارم اینجا مینویسم همشو خوندم و تمام اون لحظه ها جلوی چشمام رژه رفتن ...
یه سال دیگه تموم شد با همه خوبی ها و بدیهاش ... با همه لحظه هایی که برام خاطره شدن ...
واسه همه از خدا بهترینارو میخوام ...
واسه منم دعا کنید ...
یک دسته گل مریم برداشتم یه جارو ساختم ...
یه جارو با سیم عشق و تار محبت ...
دلمو باهاش جارو میکنم ...
گلها سیاه شدند ...
از شدت غم سر گوشه ی دیوار گذاشتم ...
و هنوز کسی نیست که دست خاکستری و سردم را بگیرد ...
هنوز در کوچه های غمگین و نمناک بی کسی هایم تنها ترین واژه ها را زمزمه میکنم ...
ای که از بودنت بودنم سبز و از نبودنت وجودم تار است ...
و حال وجودم ...
شاید آن شب که به من گفتی تا بی نهایت نگاهت با توام خبر از تنهایی دل ماهی قرمز نداشتی ...
امسال من و ماهی با همیم ...
باز هم یا مقلب القلوبی بی تو میخوانم به امید قلب قلوبی که تنهایی را در بوی بهار حس میکنند ...
سال نو مبارک ...



