موضوع انشا: سامانی که میشناسید ؟  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

 

دلم؟ دل تنگ؟ دلم تنگ است ... آری سخن ها دارد ... آن هم با دلی دیگر ...

روزهای گرم تابستان و خنجر زهرآلود خیانت بر پیکرم آمده

دوستش دارم ولی اینبار باید جور دیگر دید

دختری از جنس سایه های گمشده ...

میخواهم واژه را رنگ نوینی بخشم که نه جنس خاک باشد نه جنس آسمان  

جنس واژه از دل است

دل مشتی خاک که جان گرفت و آسمانی شد

در خانه مه گرفته ام مهمان دارم

پسری به اسم سامان که میگوید : نمی فهمم ! نمی فهمم !

خوب مینویسی ولی سخت است فهم سخنانی از جنس واژگان تو

می نویسم دوست داشتن از عشق برتر است

اما پسرک می گوید عشق برتر از دوستی

مینویسم برای سامان

عشق و حبه

حال دوست داری دوستت داشته باشم و رهایت کنم که ببالی

یا عاشقت باشم و پایبندت کنم

سامان میخواند و اینبار عشق و دوستی را از دریچه دخترک سایه نشین می بیند

و روزی در پنجره مجازی سلامی به سامان میدهم

و آغاز میشود راهی که سامان برادر بزرگترم میشود

کوچکتر ... بزرگتر... 

من که از تبار سایه هایم چرا خودم را در زمان محصور کنم ؟

سامان درس میخواند

سامان احساساتی است

سامان اسفندی است

سامان سکوت میکند

و سکوت

سکوت را دوست دارم و به آن احترام میگذارم

اما نگذار ابرهای تردید در دوستی ها باشد

دوستی را می پسندم تا عاشقی را

پس در دوستی ببال

و هر کجا از مسیر که خسته شده ای

بدان شانه هایی هست

که تکیه گاه تو باشد

و در مسیر پا به پای جاده رسم سفر به تو بیاموزد

اعتماد کن .

موضوع انشا: لیدایی که می شناسید؟  چاپ
تاریخ : شنبه 8 تیر ماه سال 1387

گمان می کنی یک سال برای شناختنت کافیست ؟ یا ده سال ؟

فکر می کنم یک عمر هم برای شناختن سایه ای سفید و سیاه کم باشد . البته با سایه ها غریبه نیستم . نیمه سفیدشان را می پسندم و نیمه سیاهشان را  نیز . چون همان سیاهیست که به نیمه سفید معنا می بخشد.

گفتی دوستم داری اما باید جور دیگر دید .تو جور دیگر دیدی ، من هم .
واژه هایت از جنس دل بود و بر دلم نشست . اما باید نیم نگاهی هم به زمین و آسمان بیندازیم ...
 
لیدا سایه ای گمگشته است. مثل ما از آب و خاک نیست. آب و خاک کم است برای او...
ترجیح می دهد چشمانم را منتظر به هوای مه آلود بگذارد  اما  وجودش را به خاک زمین آلوده نکند.
 
مهر سکوتم را فهمید . خوب هم فهمید .
 
چه کسی فکر می کرد ؟ روزی پنجره ای باز شود ... و جوابی  هر چند مجازی . روز دیگر انتظار برای باز شدن پنجره های بیشتر. و خیلی نگذشت که لیدا فهمید آنچه را که سالها هیچ کس نفهمید.
 
تو توانستی همه احساست را  "جور دیگر " ببینی و مرا داداش صدا بزنی . تو توانستی ، چون سیاه و سفیدی ... اما من از جنس تو نیستم . تا به حال سایه دیده ام ، اما سایه نبوده ام !
من از ابتدا می خواستم "دوستت داشته باشم " و به گفته خودت رهایت کنم  تا ببالی و من نیز از بالیدنت ببالم . چون تصور اسیر کردن دخترک سایه ای با عشق خودم رویایی محال و پوچ بود .. و هست...
 
 
 
رویاهای بزرگ هم انسان را به زیر می کشد ! 
 
او ناگفته هایم را از زیر سکوتم حس کرد ، و اینکه کسی مرا حس میکند ، برایم خوشایند بود . خوشایند تر از فکر کردن به تفاوت جنس هایمان . نتوانستم این تفاوت را انکار کنم و چنین چیزی نمی خواهم . تنها به نوازش هایش قانع هستم . خودش هم میداند که نمیتوانم به او بپیوندم . پس راضی ام به " جور دیگر بودن " .
خواهر سایه گونه ام ، بدان آن کسی که می گوید برایت می میرد دروغ است . حقیقت را آن کسی میگوید که برایت زندگی کند .
پس بگذار تا برایت زندگی کنم ....
تو بالیدنم را ببینی ... و من از پروازت غرق لذت شوم .
 
 
 
 
 
۲۹ - زود اومدم  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387

مادرم وقتی تو غربت ...

یاد یاران میکنم ...

عکس ماهت رو همیشه ...

بوسه باران میکنم ...

مادرم ... اگه خدا خواست ...

که به خدمتت بیام ...

جان فدای تو به رسم ...

جان نثاران میکنم ...

جان فدای تو به رسم ...

جان نثاران میکنم ...

 

خداوند لبخند زد و زن از لبخند خدا آفریده شد ... لبخند خدا مامانم روزت مبارک ...

 

وای ... اینجا رو ببینین ...

 

لیلی زیر درخت انار نشست .
درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ شد .
گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید .
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .
کافی است انار دلت ترک بخورد .

 

از دوشنبه آینده امتحانات پایان ترم شروع میشه که تقریبا همه هر روز پشت سر هم هستن و هیچی هم نخوندم

نمیدونم چرا اصلا حس درس خوندنم نمیاد ...

.

.

بعدا نوشت 1 :

سی دی های دکتر آزمندیان رو دیدین ؟

 

پی نوشت 2 :

سارا جون میخوام خوب ببینمت برات دعا کردم و میکنم خیلی زیاد عزیزم

 

پی نوشت 3 :

حالم بهم میخوره از همه چیز

چرا باید دولت این همه پول و امکانات بریزه تو دهن مردم عراق

کم مردم مونو کشتن کم شیمیایی کردن مردمو کم خراب کردن کم بدبخت کردن آخه چرا

کجای دنیا همچین چیزی هست که یه دولت بزنه 8 سال مردم کشورتو بیچاره و بدبخت کنه بعد تو بیای همینجوری کیلو کیلو بریزی تو دهن دولت دشمنت

آخه هر جور نگاه کنی اصلا گناه ندارن آدمن اونا هم میدونم اما مگه ماها آدم نبودیم چرا این دولت ما داره اینجوری میکنه

8 سال زدن کشتن بردن حالا ما باید بریزیم تو دهنشون

وقتی مردم خودمون ندارن بخورن وقتی به نون شبشون محتاجن چرا باید بدیم اونا بخورن

آخه چرا خدایا ...

امشب وقتی فیلمای دوران جنگ و میدیدم دلم سوخت واقعا دلم سوخت

که چرا وقتی مردممون اینجوری از خود گذشتگی کردن رفتن جنگیدن اونا هم رحم نکردن جوونای ما رو کشتن این وسط این ما این دولت ما این کشور ما این مردم ما این زندگی ما این همه چیز ما بود که نابود شد حالا باید ما نون و آب اونارو تامین کنیم حالا این دولت ما باید میلیارد میلیارد پول بده به مردم عراق تا راحت باشن تا بخورن

خدا جون آخه چرا ...

میدونم اونا شاید مردم الانشون مقصر نیستن اما ما چرا باید الان جورشونو بکشیم اگه مردم خودمون بی نیاز بی نیاز بودن باز یه حرفی اما وقتی خودمون نداریم چرا باید بدیم به اونا ....

وای خدایا چرا دولت ما اینجوریه ...

حالا جدیدا پیشرفت هم کردیم لبنان و ... هم اضافه شدن جور اینارو هم باید ما بکشیم ...

چرااااااااااااااااا ...