یه خانومی هس تو کلاس خیاطیم که یه دختر همسن من داره و یه پسر که پیش دبستانیه ، این خانوم رابطش با شوهرش خوب نیس و یه وقتایی حرفایی میزنه در این باره .
میگفت : شوهرش چند سالی میره تهران درس بخونه و خانومش رو نمیبره با خودش چون نمیخواسته دست و پاگیرش باشه به گفته ی خوده شوهره ، از اونور دخترشو هم داشته ، خانواده شوهرش قبول نمیکنن که بمونه پیش اونا ، و وقتی هم که میره خونه پدرش ، مدام پدرش غر میزده که یه دختر دادم دو تا نون خور دیگه بهم اضافه شده و ...
و خانومه مریض میشه و افسردگی میگیره و تحت درمان قرار میگیره ...
این خانومه اولش هم راضی به این ازدواج نبوده و به اصرار قبول کرده واسه همین از شوهرش زیاد خوشش نمیومده ، تا اینکه سر همین مسائل 1 سالی با هم قهر میکنن ، اینم میگف که درسش خیلی خوب بوده و الان دوستاش همه یا دکتر شدن یا مهندس و هنوز که هنوزه حسرت اینو میخوره که ای کاش میزاشتن درسمو ادامه میدادم !
کنکور هم قبول میشه اما شوهرش نمیذارش بره دانشگاه ، خب کجا بودم ؟ آهان 1 سال با هم قهر میمونن بعدش که آشتی میکنن دیگه کم کم شوهرش اخلاق و رفتارش عوض میشه ( میگفت که شوهرم اوایل زندگی خیلی باهام خوب بود و خیلی دوستم داشت و همه جا حسابی هوامو داشت و خانواده شوهرش از این مسئله عذاب میکشیدن که تو چرا همش طرفه زنتو میگیری ؟) ، و خیلی بداخلاق و بد دهن میشه ! هنوز هم که چندیــــن سال از زندگیشون میگذره هنوز خوب نشدن و مدام با هم جر و بحث و دعوا دارن ، از حرفایی زشتی که شوهرش بهش میزنه میگفت ! از اینکه دخترش اصلا طرفش نیس و همش حرفای باباهه و خانواده شوهره رو قبول داره ، از اینکه دخترش تو خونه هیـــــــچ کاری انجام نمیده و دست به سیاه و سفید نمیزنه و همه کارها رو مامانه انجام میده و هر وقت بهش میگه پاشو یکم کمکم کن میگه مامان تو عقده ای هستی از بس که تو خونه مامانت کار کردی فکر میکنی منم باید کار کنم !!!
چه حرفای زشتی که شوهرش جلو بچه هاش به زنه میده !!!
زن مهربون و آرومیه ، معلومه که هیچ سیاستی نداشته و نداره تا شاید بتونه شوهره رو درست کنه !
دلم به حالش میسوزه ، از اینکه دختر این رفتارو باهاش داره ، از اونورم شوهرش ، چطور میتونه دختری به مادری که یه عمر تر و خشکش کرده اینجور بی حرمتی کنه ؟
البته یه جورایی هر دو طرف مقصرن ، زنه میگفت که میشینم با خودم فکر میکنم و عصبی میشم و میرم به شوهرم میگم که آره چرا فلان روز مادرت یا خواهرت فلان کارو انجام دادن
حالا هم میگفت که داره قرصای خواب آور میخوره ( که دکترش براش تجویز کرده ) میگفت میخورم که آروم باشم و گیر ندم به شوهرم ! اما خانومه کلاسمون بهش گفت که تو باید آرام بخش بخوری نه خواب آور ! تو که دیگه افسرده نیستی که این داروها رو بهت داده ؟ ! خلاصه هر وقت که فرصتی بشه خانممون نصیحتش میکنه و راههایی رو بهش میگه که مشکلش شاید حل بشه !
یه خانومه دیگه هست که شوهرش تصادف میکنه چند سال پیش و همه داراییشونو بابت دیه از دست میدن و الان یجورایی از نظر مالی تو مضیقه ( مزیقه ، مذیقه ؟؟) هستن ، اینم میگف که شوهرش فوق العاده بد دهن بوده و رفیق باز بوده ناجور ! حالا میگه چند وقتیه که خیـــــــلی بهتر شده شوهرش ، خانومه عاشق بچه هاشه 3 تا پسر داره خیلیم مهربونه انقد که حد نداره ، بچه هاش جونشن ! وقتی انقد با محبت درباره بچه هاش حرف میزنه واقعا لذت میبرم ، البته کلا" خانوم فوق العاده مهربونیه با همه ، یه دفه برگشت گفت فک نکنین اگه حرف نمیزنم یعنی مشکل ندارم من چیزی نمیگم وگرنه چیزی که زیاده مشکل !! صبح ها که میاد خیاطی ، عصرم که آرایشگاه داره میره اونجا ، خوش بحالش که انقد فعاله چطور به همه کاراش میرسه ؟ من یه ذره خیاطی میکنم همه روزم پر میشه ، البته خیلی زرنگه ! حالا قراره دیگه آرایشگرم باشه :دی برا عروسی داداشمم قراره برم پیشش تا ببینم چیکارم میکنه توکل به خدا :دی
حالام که خواهرش فوت کرد و شوهرش نمیذاره بره آبادان پیش اونا ! واقعا" عجب آدمایی پیدا میشه ! بهش گفته اگه رفتی دیگه برنگرد !! ( دیگه باقیشو نمیگم خیلی طولانی میشه )
وقتی زندگی این دوتارو میبینم دعا میکنم که خدا هیچ وقت آدمی رو اینجور امتحان نکنه ، چقد سخته !
همیشه دعام اینه که همه مردم اول خوشبخت و سلامت باشن ! قدر سلامتیتونو بدونین بخدا هیچی مثل سلامتی و خوشبختی نمیشه ، باقی چیزا همه فانی ان ، میان و میرن ، خدایا هزار بار شکرت بخاطر اینکه این دو نعمتو دارم و ازت میخوام که همــــــــــه رو به این دو نعمت برسونی ، آمیـــــــــــــن !!!
پ.ن : دیروز جمعه ( اربعین حسینی ) شله زرد نذری داشتیم ! داداشمم آش ! منم که دیوونــــــــــه ی آش !!! فک کنم یه قابلمه رو از ظهر تا شب خوردم ! از هم هچی که بشه گذشت از آش عمــــــــــرا" :دی
پ.ن : دوستم محبوبه از قم اومده وامروز با هم رفتیم خونه خواهرم ! ۱۹ بهمن یه روز دیگه تولدشه و من هنوز نمیدونم چی براش هدیه بگیرم ؟! قراره تو این یکی دو روز دوباره با هم بریم بیرون ! از پیشنهادتتون پیشاپیش به شدت استقبال میشه و ممنون :*
پ.ن : از دوخت هایی که زدم تا حالا عکس میگیرم میذارم اینجا تا فیض ببرین :دی اندکی صبر لطفا" ...
تیردخت عزیز منو به بازی دعوت کرده در مورد اینکه از بدو تولد تا به الان از خودم بگم … ظاهرا از شریک آینده م هم باید بگم! منم لبیک میگم و بازی رو شروع میکنم مرسی دوستم :*
بچه آخریم ، ته تغاری و عزیز دردونه ، وقتی به دنیا اومدم بابام بدون مشورت با مامانمو و بقیه خودش رفت برام اسم تعیین کردو شناسنامه گرفت برام ، البته اسممو خیلی دوس دارم چون زیاد از اسمم وجود نداره !
وقتی رسیدم به دبستان فوق العاده به مامانم وابسته بودم ، مدرسه م نزدیک خونمون بود ، هنوزم هست ، بااین حال هر روز مامانم منو میبرد و برگشتن هم حتما باید میومد دنبالم ، با وجود اینکه خواهرم همون موقه کلاس پنجم بود اما من اصرار داشتم که مامانم باید بیاد ! یادمه روزهای اول از اول کلاس تا آخرش مامانم میموند پشت پنجره کلاس تا من ببینمش که نرفته ، چون اگه مامانم نبود منم عمرا" پامو نمیذاشتم مدرسه ، حتی یه روز خواهرم رو برده بودن اردو منم چون تو مدرسه تنها بودم نشسته بودم تو حیاط و زار زار گریه میکردم یه دختره اومد گفت که چرا گریه میکنی و کلی دلداریم داد و آوردم خونه ! دختره همسایمونه هنوزم وقتی میبینیم همو میگه یادته اون روز چقد گریه کردی :دی
یادمه هر وقت که دوس نداشتم برم مدرسه خودمو میزدم الکی به دل درد و دراز میکشیدم رو زمین و ناز میکردم و دیگه نمیرفتم مدرسه :دی
این وابستگیم به مامانم همچنان ادامه داشت تا پایان اول راهنمایی ، تابستونش که اومد یه خانوم که همسایمونه اومد دم خونمون و گفت که نوه اش داره میاد اینجا و همون مدرسه ای میخواد بره که دختر شما میره ، هیچ جا رو هم بلد نیس ، اگه میشه با دختر شما بیاد و بره ، یادمه اون روز چقد غر زدم که آخه این دختره کیه و چیه ...
که بعدش شد این دوستم و دیگه از همینجا به بعد بود که مستقل شدم و وابستگیم به مامانم روز به روز کمتر شد ! ترسم ریخته شد و کلی زرنگ شدم مثلا" !
درسمم همیشه خوب بود از اول دبستان تـــــــا دانشگاه !! با اینکه هیچوقت درسو دوس نداشتم و اصلنم حوصلشو نداشتم و خوشم نمیومد ازش ( حالام همینطورم ) اما همیشه درسمو میخوندم و یادم نمیاد تا حالا نمره پایینی آورده باشم مگه یکی دو بار اونم تو درس خیلی مشکل !
بعدم که رفتم دبیرستان و رشتم شد فنی و جو جدیدی رو شناختم ، بچه های فنی مثل رشته های ریاضی تجربی نبودن ، شلوغ بودن ، بازیگوشی میکردن ، سر و صدا ، بزن و برقص ، با اینکه من معمولا" تو نخ این کاراشون نبودم اما دوسشون داشتم !
بعدم که رفتم دانشگاه و دوستای جدید پیدا کردم و بارها گفتم که دو سال دانشجوییم از بهترین روزهای زندگیم بوده و هست ! انقد که من تو 2 سال عشق کردم هیچ وقت دیگه تو زندگیم تکرار نشده فعلا" !
البته اینم بگم الانم هر جا که باشم بدون مامانم ، بازم دلم آروم و قرار نداره یه جورایی دلم میخواد همیشه مامانم دور و برم باشه ! بعد از ازدواج خواهرمم منو مامانم بیشتر با همیم و این وابستگی بیشتر شده !
اینم بگم که ... یکی از دوستام دبستان باهام بود ، دیگه راهنمایی و اول دبیرستان از هم جدا شدیم تــــــا دوم دبیرستان که دوباره هم کلاس شدیم و تـــــــا الان همچنان ادامه داره ، که الان مامانش معلم خیاطیه منه :دی
شریک آیندم هم که هنوز معلوم نیس حالا ایشالا معلوم بشه اول میام به شماها میگم :*
الانم که در خدمتتونم و فعلا" دارم جای خودم در جا میزنم :دی! البته خیاطیم که هست ! و باید اعتراف کنم که به خیاطی علاقه پیدا کردم ( در حالیکه همیشه از خیاطی متنفر بودم ) فقط حوصله و دقت میخواد ! اما خیلی شیرینه وقتی بتونی برا خودت لباس و مانتو و همه چی بدوزی ! به همه توصیه میکنم حتما" برن یاد بگیرن پشیمون نمیشین !
همه بچه های آشنا که لینکشون این کنار هست به بازی دعوتن و لطفا" بازی کنن و به منم خبر بدن که بیام پستشونو بخونم :* دونه دونه اسم نبردم که کسی از قلم نیوفته
ببینم چیکار میکنین ها :دی