دلم؟ دل تنگ؟ دلم تنگ است ... آری سخن ها دارد ... آن هم با دلی دیگر ...
دوستش دارم ولی اینبار باید جور دیگر دید
دختری از جنس سایه های گمشده ...
میخواهم واژه را رنگ نوینی بخشم که نه جنس خاک باشد نه جنس آسمان
جنس واژه از دل است
دل مشتی خاک که جان گرفت و آسمانی شد
در خانه مه گرفته ام مهمان دارم
پسری به اسم سامان که میگوید : نمی فهمم ! نمی فهمم !
خوب مینویسی ولی سخت است فهم سخنانی از جنس واژگان تو
می نویسم دوست داشتن از عشق برتر است
اما پسرک می گوید عشق برتر از دوستی
مینویسم برای سامان
عشق و حبه
حال دوست داری دوستت داشته باشم و رهایت کنم که ببالی
یا عاشقت باشم و پایبندت کنم
سامان میخواند و اینبار عشق و دوستی را از دریچه دخترک سایه نشین می بیند
و روزی در پنجره مجازی سلامی به سامان میدهم
و آغاز میشود راهی که سامان برادر بزرگترم میشود
کوچکتر ... بزرگتر...
من که از تبار سایه هایم چرا خودم را در زمان محصور کنم ؟
سامان درس میخواند
سامان احساساتی است
سامان اسفندی است
سامان سکوت میکند
و سکوت
سکوت را دوست دارم و به آن احترام میگذارم
اما نگذار ابرهای تردید در دوستی ها باشد
دوستی را می پسندم تا عاشقی را
پس در دوستی ببال
و هر کجا از مسیر که خسته شده ای
بدان شانه هایی هست
که تکیه گاه تو باشد
و در مسیر پا به پای جاده رسم سفر به تو بیاموزد
اعتماد کن .
